بچه ها را از اتاق بیرون کردم ودر را بستم ، تا در
خلوت بنشینم و چیزی بنویسم. البته این بار ، نه در بارهء وحوش؛ بلکه با اجازهء
وحوش ، درباره ی خود مان : آدم ها.
داخل اتاق گرم شد ؛ و عرق کردم. و ناچار
در را باز کردم، تا هوا آزاد باشد؛ که دختر کوچکم دوید تو؛ و به سرعت به طرف
تلویزیون رفت. داد زدم : « بابا ترا به خدا ، بگذارید ساعتی سرم خلوت...
..آها..!..بگذار باشد...بگذار باشد...بله ...خودم بودم که خوشحال شدم از روشن شدن
تلویزیون.صفحه ی تلویزیون پر شده بود از حرکت یک سوسمار بزرگ. و من هم که عاشق «
راز بقا » و« حرکت » ام! یک لحظه در سایه روشن حس و نگاه ، دخترک معصومم را دیدم
که بـُق کرده به حالت قهر ، از اتاق خارج شد. و سوسمار، با آن غرور زیبایش، پشت به
من، روی ماسه های نرم می چمید.