پهره..وبلاگ فرهنگی هنری وادبی بلوچستان

,, روزنامه پهره,, پهره روتاک,,

پهره..وبلاگ فرهنگی هنری وادبی بلوچستان

,, روزنامه پهره,, پهره روتاک,,

کسان ؤ خردلے عشقء نزانے


کسان ؤ خردلے عشقء نزانے.
دل اؤں داتگ ترا قدرے بزانے.

شپی نیند ؤ نیازان بی خیالے.
پمشکء چارگء مۓ بی اھتارے.

مروچان گیندکان مئیگء غرورے.
مۓ جرندے سرور ؤ زندے نورے.

میار چی انت منی دوست دل گرانے.
پر گوز راہان چہ دورء مارے چارے.

گوشۓ عشقے غمانی زیر بارے.
ضرور زانان کہ طبیب امیدوارے.

عبدالوھاب مکن زندء بہروسہ گر پہ سارے.
مگوش باندء مروچی تو سوارے.
  

آسکانی وبتاک بلوچستان

جزیره‌ها و جباران

جزیره‌ها و جباران

قصه‌های عامیانه، عرصه‌‌ی تنفس امیدهای زخم‌خورده‌ی ماست. امید، دختر نارنج و ترنج است،‌ در محاصره‌ی کابوس شیاطین. آن را باید سرقت کرد چرا که تاریخ، ‌دیوها را مالک بلافصل امیدهایمان کرده‌است. امید، از حصار که بیرون می‌آید، در برابر واقعیت گزنده‌ای قرار می‌گیرد که آمیخته‌ی بغض و آز و حسد است. امید عریان ما را کنار رود سر می‌برند، اما هنوز قصه‌های عامیانه تلخ نیستند چرا که در آن‌ها همیشه واقعیت می‌تواند با حقیقت شاعرانه روبرو شود. خون، به مروارید بدل می‌شود، چوپان ساده‌دلی مرواریدها را جمع می‌کند و لاشه‌ی امید ما را از نو زنده می‌کند. یا خون، درختی سبز و بالنده می‌شود و حتی چوب درخت درد می‌کند، ناله می‌کند، شهیدی است که در جسمیت اشیا تکثیر می‌شود و شهادت می‌دهد.
سال‌ها پیش در ویرانه‌های بلچیته از خاطرات جنگ‌های داخلی اسپانیا خاک‌برداری می‌کردم. صحنه‌ی مرگ لورکا پیش چشم‌ام بود:
«ـ لورکا ! بدو ... بدو ، یال‌لا !
و او مبهوت و گیج با دست‌هاى‌ آویخته دوباره به‌ حرکت درآمد . مثل مجسمه‌ئى از حیات عارى بود .
فرمان‌ دادم : ـ آتش !
و گروه‌ سیاه ازپشت به‌ طرف‌اش آتش‌ گشود .
مثل خرگوشى به‌ خود تپید .
وقتى کنارش رسیدم صورت‌اش غرق خون و خاک سرخ بود .

ادامه مطلب ...