کسی منجی جهان است که ضرورت هنر را درک میکند! مثلاً تو بالقوه میتوانی منجی جهان باشی چرا که با یقین کامل میتوان گفت که از تو سیاست بازی برنمیآید چون نمیتوانی جلاد باشی.
سیاستبازی و قدرت طلبی که لازم و ملزوم هم است کار کسی است که لزوماً برای حیات ذیروحی اهمیتی قائل نیست و از دروغ بافتن و حیله در کارکردن و کشتار و ویرانی هراسی ندارد. در امر سیاست هر رذالتی امتیازی است. تا آنجا که شاه عباس صفوی میتواند به برکت کارنامهی خونینش لقب کبیر دریافت کند.
قصههای عامیانه، عرصهی تنفس امیدهای زخمخوردهی ماست. امید، دختر نارنج و ترنج است، در محاصرهی کابوس شیاطین. آن را باید سرقت کرد چرا که تاریخ، دیوها را مالک بلافصل امیدهایمان کردهاست. امید، از حصار که بیرون میآید، در برابر واقعیت گزندهای قرار میگیرد که آمیختهی بغض و آز و حسد است. امید عریان ما را کنار رود سر میبرند، اما هنوز قصههای عامیانه تلخ نیستند چرا که در آنها همیشه واقعیت میتواند با حقیقت شاعرانه روبرو شود. خون، به مروارید بدل میشود، چوپان سادهدلی مرواریدها را جمع میکند و لاشهی امید ما را از نو زنده میکند. یا خون، درختی سبز و بالنده میشود و حتی چوب درخت درد میکند، ناله میکند، شهیدی است که در جسمیت اشیا تکثیر میشود و شهادت میدهد. 