
منی جستء نہ کنت کسے مروچان.
غمان سوتکگ بدن مۓ وشین روچان.
پہ گیندا ظاھری لاغر ؤ مروکان.
بلے انگہ چو سیدا کوہ سری تچوکان.
نقاشی از جورج دکریکو
تابلوی"ساکن آخر زمان"
نگاهی به داستان ساکن آخر زمان از مجموعه داستان دکتر بهار و خواستگار مرده
"هر بار که در خواب بهخواب بودنش پی میبرد،میترسید چشم باز کند، ببیند آنجا، همان جایی که بود، نیست. بود اما. همان جا بود، هر بار که ترسخورده از خواب پریده بود. این بود که هربار که پا از دایرهی کابوس بیرون میگذاشت، به تکرار، نفس به آسودگی میکشید"
داستان "ساکن آخر زمان" روایت مرگ است، مرگ که در ذات خودش غیر قابل معنا و در اینجا دارای معناست.