
من بی می ناب زیستن نتوانم بی باده کشی جور تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بریزو من نتوانم
دوران جهان بی می وساقی هیچ است
جز زمزمه ساز عراقی هیچ است
هر چند در احوال جهان می نگرم
حاصل هم عشرت است وباقی هیچ است

قومی متفکرند اندر ره دین قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آنکه بانگ آید روزی که ای بیخبران راه نه آنست و نه این
درد اشتیـاق
فـریـدون مشیـری
ای شب،به پاس صحبت دیرین خــدای را
بـا او بگـو حـکایت شـب زنــده داری ام
با او بگو چه می کشـم از درد اشتیـاق
شـایـد وفـــا کنـد، بشتـابـد به یـاری ام
ای دل چنـان بنــال که آن مـاه نازنین
ادامه مطلب ...