مردان خدا پرده پندار دریدند
یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند
هر دست که
دادند از آن دست گرفتند
هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند
یک طایفه را بهر
مکافات سرشتند
...یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه بعشرت در کاشانه
گشادند
یک زمره بحسرت سرانگشت گزیدند
جمعی بدر پیر خرابات خرابند
قومی به
بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند بمقصد
یک قوم دویدند و بمقصد
نریسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی
بس دانه فشاندند و بسی دام
تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز
زیرا که یکی را زدو عالم
طلبیدند