چیزهایی مثل صدای قلب آدمها
باشد که این خاک، روزی دوباره طنین گامهای قوت گرفته جانی شیرین را بر خود حس کند. صدای پای آدمهای مغرور، صالح، گناهکار و معصوم را حس کند. امید که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردمی باشد که او را دوست دارند و دوستتر خواهند داشت.
همین است. بله همین است که گاهی فکر میکنم هنوز باید نوشت، گوناگون هم نوشت، بیمحابا و بدون دلهره از باید و نباید باید نوشت، چه کسی میخواند و خوشش میآید، نباید به من ربطی داشته باشد و یا چه کسی اخمش بهم میآید که من او را تدبیر دهم که اینگونه نباشد! فکری منطقی نخواهد بود. به دلم میرسد که هنوز باید نوشت، از اطراف، از حاشیه، از بالا از سرچشمه و مظهر نمیدانم بالاخره باید نوشت. تا آن روز که زندهام باید بنویسم و تا جایی که هیچ کس نتواند فراموش کند. برای تمام نسلهای این سرزمین، برای تمام آنهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند.
همیشه خوشحالم که هنوز میشود، که چشمهایم بدرخشند ... هنوز داستانهایی را یادم میآید ... هنوز میتوانم از چیزهایی بگویم. فهمیدم آن قدرها هم راحت نیست. این روزها بدلایلی وقت نوشتن ندارم. قدرت نوشتن هم ندارم. این روزهایی که نوشتن هم یادم خواهد رفت! یواشکی دارم میفهمم که باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق میزنند، برای دلهایی که میطپند برای دستان پرمهری که وقتی با اخلاص دراز میشوند چه راحت میشکنند!. ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها، با این دستها و با این دلها. ما هنوز خیلی سوژه برای نوشتن و حرف برای گفتن داریم.واقعاً خیلی... میبینی؟ علفها با صدای نازک نسیم چطورمیلرزند. درختهای باغچه اما ساکتندو ساکنند. نسیم آرام گذر زمان همه چیز را بدون تعارف و با چشم باز مرور میکند. شاید این راز تمام چیزهای کوچک است، شاید این، آن هجوم کلی است که درون تمام اشیاء را به خود میکشد. من مدتهاست که حس میکنم مورچهها تمام صداها را میشنوند. بدون استثناء تمام صداها را. این سرشت چیزهای کوچک است. سرشت چیزهایی که خود را کوچک نگاه داشتهاند. نه این کوچکبودن ضعف آنهاست و بیخود است، نه! هرگز اینطور نیست. خودرا کوچک نگاه داشتهاند تا بشنوند خیلی چیزها را که خیلیها نمیشنوند. ببینند آن چیزهایی را که هیچ کس نمیبیندشان. مثل بچهها، مثل بچه وقتی که هنوز خیلی بچه است، که باور کنید عظمت کار این دنیا را بهتر میبیند، فرشتهها را میبیند، عظمت خدا را میبیند و همه چیزهای خوب را میبیند، و بنظرم میآید، فکر میکنم که اگر این همه سال است که مورچهها این قدر کوچکاند، اگر فرشتهها این قدر کوچک ماندهاند لابد چیزی میشنیدهاند، چیزی که میارزیده و ارزشمند بوده و پاداش خوب هم داشته. میارزیده به این همه سال کوچک بودن و میان دست و پای بزرگترها گمشدن. چیزهایی مثل صدای قلب آدمها، آدمهای دلداده عاشق. آدمهای منتظر. آدمهای امیدوار. چیزی مثل صدای پای مسافرانی که از عمق جادههای دور میآیند. مگر فرشتهها چقدر در زندگیشان تفریح دارند. لابد چیزهایی بوده و هست. چیزهایی از جنس خندههای من و تو که از ته ته دل گاهی میخندیم و تمام دارایی نداشتهمان را، سفت گرفتهایم به یک دستمان و با آن یکی دست، کارهایی میکنیم که گاه شایسته هیچ مخلوقی که نیست، بماند که شیطان ابلیس نیزازآن تبری میجوید!.
من بس نیک میدانم که ما هیچ وقت خوب نگاه نمیکنیم. سزاوار تدبیر نمیکنیم، هیچ وقت خوب نمیبینیم . من میدانم آنها حتما چیزهایی میبینند ... من مطمئنم.